لسان الملك سپهر

2031

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

سوگند با خداى به نزد تو آمدم و بر روى زمين هيچ كس دشمن‌تر از تو با من نبود ، و اكنون تو را از گوش و چشم و پدر و مادر و فرزند خود دوست‌تر دارم . پيغمبر فرمود : الحمد للّه الّذى هداك . و به روايتى سوسمار بعد از تصديق اين شعر بخواند : ألا يا رسول اللّه إنّك صادق * فبوركت مهديّا و بوركت هاديا شرعت لنا دين الحنيفيّ بعد ما * عبدنا كأمثال الخمير طواغيا فيا خير مدعوّ و يا خير مرسل * إلى الجنّ ثمّ الإنس لبّيك داعيا أتيت ببرهان من اللّه واضح * فأصبحت فينا صادق الوعد راعيا فبوركت في الأحوال حيّا و ميّتا * و بوركت مولودا و بوركت ناشيا بالجمله از آن پس پيغمبر فرمود : اعرابى را قرآن بياموزند . ششم : عقيل بن ابى طالب حديث كند كه در عرض سفرى تشنه شدم و به حضرت رسول زينهار بردم ، فرمود : برو و از اين كوه آب بطلب . رفتم و فرمان پيغمبر را گفتم ، كوه به سخن آمد و گفت : با رسول خداى بگوى : چون مكشوف داشتم كه خداى اين آيت را فرستاد : فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ « 1 » . چندان گريستم كه آب در جاى من نماند . هفتم : عقيل گويد كه : وقتى پيغمبر به آب تاختن خواست شد و در بيابان نتوانست مستور بود ، سه تنه درخت را نگريست كه از يكديگر پراكنده بودند ، خطاب كرد كه : استرونى يعنى : بپوشانيد مرا . درختان مجتمع شدند و آن حضرت را فرا گرفتند . هشتم : عقيل گويد : در عرض راه شترى زانو زده بود ، چون پيغمبر را نگريست بر جست و آغاز ضراعت نمود ، فرمود : از قوم خود چه شكايت آورده‌اى ؟ گفت : پيش از آنكه نماز خفتن بگزارند خواب مىكنند ، من بيم دارم كه خداوند بر ايشان عذاب فرستد ، رسول خداى آن قبيله را از آن كردار نهى فرمود . نهم : آهوئى از گرگ فرار كرده به حرم مكه درآمد ، و گرگ از بيرون حرم در ايستاد و آهو در آن نگران بود ، ابو سفيان بن حرب و مخرمة بن نوفل شگفتى گرفتند ، گرگ به سخن آمد و گفت : عجب مداريد و حال آنكه امر شما از ما عجيب‌تر است ، چه

--> ( 1 ) . سورهء بقره ، آيه 29 .